آنچه می خواهم نمی بينم و 

آنچه می بينم نمی خواهم

باز دل تنگ است .

ميشا 



نویسنده : میشا - ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ تیر ۱۳۸٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

زندگی رسم خوشایندی است

Life is a pleasant custom
زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ
پرشی دارد اندازه ی عشق .

Life leaps as high as Love
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود
زندگی بعد درخت است به چشم حشره
زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد
زندگی
لمس تنهایی ماه
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر است

زندگی شستن يک بشقاب است

زندگی گل به توان ابديت

زندگی ضرب زمين در ضربان دل ما

زندگی هندسه ی ساده و يکسان نفسهاست .

Wherever i am , let me be

هر کجا هستم باشم

The heaven is mine

آسمان مال من است

window , mind , air , love & earth are mine

پنجره فکر هوا عشق زمين مال من است ...

الناز عزيزم تولدت مبارک

اميد وارم هميشه دلی شاد ، جيبی پر پول ، لبی خندان ، تنی سالم و در کنار دوستان خوبی چون ما باشی

و روزگاری خوش در انتظار تو باشد .

باز هم تولدت مبارک

ميشا جون



نویسنده : میشا - ساعت ۱:٥٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٦ تیر ۱۳۸٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

به نام خدا

گابريل گارسيا ماركز نويسنده معروف، در زماني كه به علت بيماري سخت از زندگي اجتماعي كناره گرفت و به علت سرطان غدد لنفاوي اميدي به بهبودش نميرفت ، يك نامه خداحافظي براي دوستانش نوشت كه حقيقتا تكان دهنده است.

اگر خداوند براي لحظه اي فراموش مي كرد كه من عروسكي كهنه ام و تكه كوچكي زندگي به من ارزاني مي داشت احتمالاْ همه آنچه را كه به فكرم مي رسيد نمي گفتم ؛ بلكه به همه چيزهايي كه مي گفتم فكر مي كردم . ارج همه چيز در نظر من نه در ارزش آنها كه در معنايي است كه دارند كمتر مي خوابيدم و بيشتر رويا مي ديدم چون مي دانستم هر دقيقه كه چشممان را بر هم مي گذاريم ؛ شصت ثانيه نور از دست مي دهيم . هنگامي كه ديگران مي ايستادند راه ميرفتم و هنگامي كه ديگران مي خوابيدند بيدار مي ماندم ؛ هنگامي كه ديگران صحبت مي كردند گوش مي دادم و از خوردن يك بستني شكلاتي چه حظي كه نمي بردم !
اگر خداوند تكه اي زندگي به من ارزاني مي داشت قبايي ساده مي پوشيدم ؛ نخست به خورشيد چشم مي دوختم و نه تنها جسمم كه روحم را عريان مي كردم .
خدايا اگر دل در سينه ام همچنان مي تپيد نفرتم را بر يخ مي نوشتم و طلوع آفتاب را انتظار مي كشيدم .......
خدايا اگر تكه اي زندگي مي داشتم نمي گذاشتم حتي يك روز بگذرد بي آن كه به مردمي كه دوستشان دارم نگويم كه دوستشان دارم . به همه مردان و زنان مي قبولاندم كه محبوب من اند و در كمند عشق زندگي مي كردم . به انسانها نشان مي دادم كه چه در اشتباهند كه گمان مي برند وقتي پير شدند ديگر نمي توانند عاشق باشند ؛ و نمي دانند زماني پير مي شوند كه ديگر نتوانند عاشق باشند ! به هر كودكي دو بال مي دادم اما رهايش مي كردم تا خود پرواز را بياموزد . به سالخوردگان ياد مي دادم كه مرگ نه با سالخوردگي كه با فراموشي سر مي رسد . آه انسانها ؛ از شما چه بسيار چيزها كه آموخته ام . من دريافته ام كه همگان مي خواهند در قله كوه زندگي كنند بي آنكه بدانند خوشبختي واقعي وابسته سنجه اي است كه در درست دارند
دريافته ام كه وقتي طفل نوزاد براي اولين بار با مشت كوچكش انگشت پدر را مي فشارد او را براي هميشه به دام مي اندازد . دريافته ام كه يك انسان فقط هنگامي حق دارد به انساني ديگر از بالا به پايين بنگرد كه ناگزير باشد او را ياري دهد تا روي پاي خود بايستد . من از شما بسي چيزها آموخته ام ؛ اما در حقيقت فايده چنداني ندارند چون هنگامي كه آنها را در اين چمدان مي گذارم بدبختانه در بستر مرگ خواهم بود.
میشا

نویسنده : میشا - ساعت ۱٢:۱۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۱ تیر ۱۳۸٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam