شگفتا وقتي كه بود نمي ديدم ، وقتي مي خواند نمي شنيدم ... وقتي ديدم كه نبود ...وقتي شنيدم كه نخواند ...! چه غم انگيز است كه وقتي چشمه اي سرد و زلال ،در برابرت ، مي جوشد ومي خواند ومي نالد ، تشنه ي آتشي باشي ونه آب ؛ وچشمه كه خشكيد ، چشمه كه از آن آتش كه تو تشنه ي آن بودي بخار شد و به هوا رفت ، و آتش ، كوير را تافت و در خود گداخت واز زمين آتش روييد و از آسمان آتش باريد ، تو تشنه ي باد گردي و نه تشنه ي آتش ، و بعد ، عمري گداختن از غم نبودن ، كسي كه ، تا بود ، از غم نبودن تو مي گداخت ! ...
... و تو اي آموزگار بزرگ درس هاي شگفت من ! اي كه دست كينه ي تو ز مرگ در آن حال عطشم به نوشيدن جرعه هايي از چشمه ي جاويد درون پر از عجايبت در پيمانه هاي زرين كلماتت مي ريختي ، مرا بي تاب كرده بود ، دراين كوير سوخته ي پر هول تنها رها كرد ؛ اي كه به من آموختي كه عشقي فراتر از انسان و فروتر از خدا نيز هست و آن دوست داشتن است و آن آسمان پرآفتاب و زيباي « ارادت » است و آن بي تابي پرنياز و درمند دو روح خويشاوند است ، آشنايي دو تنهاي سرگردان بي پناه در غربت پر حراس و خفقان آور اين عالم است ؛ كه عالميان همه همزبانان و هموطنان همند ، برادران و خواهران همند و در خانه ي خويشند و بر دامن زمين ، مادر خويش و در سايه ي زمان ، پدر خويش ، كه زادگان زمين و زمانه اند و ساكنان خاك ،
... و تو آموختي كه آنچه دو روح خويشاوند را ، در غربت اين آسمان و زمين بي درد ، دردمند مي دارد و نيازمند بي تاب يكديگر بودن مي سازد دوست داشتن است ، و من در نگاه تو ، اي خويشاوند بزرگ من ، اي كه در سيمايت هراس غربت پيدا بود و در ارتعاس پر اضطراب سخنت شوق فرار پديدار ! ديدم كه تبعيدي اين زميني ؛
... و اكنون تو با مرگ رفته اي و من ، اينجا ، تنها به اين اميد دم مي زنم كه با هر « نفس » ؛ « گامي » به تو نزديكتر مي شوم و ...
... اين زندگي من است . ‹ دكتر علي شريعتي ›
ميشا



نویسنده : میشا - ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸۱   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam