ديشب تو را ديدم  ،  حواست نبود  ؛  

من از مرزهای سرزمين هجران گذشته بودم  ،  تو در سبزی ديار آشنايی  ،  

سودای عشق در سر  ،  به نوازش گل های خيال مشغول بودی  .  

صدايت کردم  ،  سر بر گرداندی ولی مرا نديدی  ،  می خواستم با تو باشم  ،  می خواستم با هم بمانيم  ،  کلبه ای بسازيم در و ديوارش محبت  ،  سقفش بی کرانگی أسمان  ، امنيتش تلاقی نگاه ما  ،  نورش چهر ه ی تابنده تو  ،  روحش عشق .........................

می خواستم

دور و برم فقط تو باشی  ،  می خواستم کلامی نباشد  ،  فقط برای هم باشيم  ، 

می خواستم در صداقت عريان نگاهت بياسايم ....

ولی نشد .................

تنها خطای من از آغاز (( خواستن )) بود .

ميشا



نویسنده : میشا - ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ آذر ۱۳۸٢   |    نظرات []   |    لینک ثابت

Powered By Persianblog.ir - Designed By Payam