من

براي گفتن من شعر هم به گل مانده
نمانده عمري و صدها سخن به دل مانده
صدا كه مرحم فرياد بود زخم مرا
به پيش درد عظيم دلم خجل مانده
از دست عزيزان چه بگويم ؛ گله اي نيست
گر هم گله اي هست ؛ دگر حوصله اي نيست
سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم
هر لحظه جز اين دست مرا مشغله اي نيست
ديري ست كه از خانه خرابان جهانم
بر سقف فرو ريخته ام چلچله اي نيست
در حسرت ديدار تو آواره ترينم
هر چند كه تا منزل تو فاصله اي نيست ...
ميشا
6.gif

/ 0 نظر / 7 بازدید