هزاران بار در کنار رود جاري دلتنگيم که مي ايستم

و مي سرايم آنچه را که نمي دانم چيست ....

دلم باز تنگ تر مي شود ...

خدايا ! درون اين قلب من حسي مي تپد که خود در يافتنش گنگ و سرگردانم !

مرا تا به کي خواهي کشيد به دنبال آنچه نمي توانم به زيبايي بودنش تصوريش را نقاشي کنم !?

من همين جا ايستاده ام

کنار بودن ....اما تو مرا نمي بيني

در کنار بودني که بودنش ديدني نيست .....

همانند روحي که بودنش قابل رويت نيست اما لمس شدني است ...!!!!

زندگي طعم ديگري دارد ...همانند طعم گس خرمالو ....آنچنان که براي نخستين بار چشيدنش دهانت را جمع مي کند !! ...

« عليرضا »07.gif

/ 2 نظر / 12 بازدید
برگای زرد پائيز

سلام دوست من ... متن زيبايی بود ... و باقی نوشته هات هم (‌ که من نخونده بودم ) ... باز ميام و تا اونموقع شاد و هميشه عاشق باشی / مانی

مجيد

سلام متن خوبی موفق باشيد