يک خاطره از يک سفر

زخمی تر از همیشه به او پناه بردم<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

و او با چشمان آبی اش ، به من خوش آمد گفت

و با متانت تمام ، آغوشش را برایم باز کرد

و من  ! مثل همیشه خود را در آغوشش جا دادم ..

آرامشی تمام وجودم را فرا گرفت   ..

او با امواج ریز ریزش بر گونه هایم بوسه میزد

و با نسیم دل انگیزش ، گیسوانم را نوازش می داد ..

جاده دلتنگیهای گونه هایم ،  که با عبور سیل اشک تر شده بود

توسط بوسه های  نسیمش خنک می شد

و من یافتم آرامشی را که مدتها بود گم کرده بودم  ....

من هیچ نمی گفتم و او نیز

اما اشکها گفتند برای او همه غمهای دوری اش را  !

و او تمام دلتنگیها را شست و به دور دستها فرستاد

اما باز لحظه جدایی فرا رسید ..

حال من میروم تا فراقی دیگر از او را تجربه کنم

و آیا من خواهم توانست ؟!!        نمیدانم ...

و او در آخرین لحظه در حالیکه بر چشمانم بوسه میزد ، به حرف آمد و گفت :

آری می توانی !! آبی آرام را بیاندیش !!

و بقچه ای از آبی چشمانش را

بدرقه ی راهم کرد ....

ميشا 07.gif

/ 8 نظر / 12 بازدید
dorsa

و در آن هنگام يادی از ما می کردی ...

مصطفی

سلام دوست عزيز ... متن خوبی نوشتی ... سرگذشت جالبيه.... اميد وارم که هميشه سلامت باشی .. به ما هم سر بزن خوشحال می شم...مصطفی..اهواز..

یونس

مرسی از لطفت...سرخوش و سرمست باش!!!

magid

ميبينم که نفر آخرم که برات پيغام ميذارم / عيد تو هم مبارک باشه ولی من مطمئنم که سال۸۳هم من مثل سالهای قبل فرشته می مونم و ديگه ...... نمی شم

عليرضا

نه مجيد جان نفر آخر شما نيستيد ميشا جان سال جديدو بهت تبريک می گم اوميدوارم بتونم تو سال جديد خورشيدو ببينم تا بتونم بازم بنويسم

امیر

سلام من هم از آشنایی با شما خوشبختم امیدوارم سال خوبی داشته باشی...